تبليغاتX
وسعت تنهایی


پنجره ...

 

یک پنجره برای دیدن،یک پنجره برای شنیدن،

یک پنجره که مثل حلقه های چاه در انتهای خود به قلب زمین میرسد و باز 

می شود به سوی وسعت این تنهایی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی رااز بخشش شبانه عطرستاره هاسرشارمی کند 

 و می شود آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:36 توسط حسین |

واژه ها

هرچه از قلم می بارد

 

چکامه ای است

 

که خاطرات با تو بودن را می سراید

 

و گاه چشمانم

 

                       با قطره ای

 

به واژه ها خوش آمد می گویند

 

و واژه ها

 

این مرواریدهای زبان مادری ام

 

یاور بی ریای  تنهایی ام

 

و فریاد گر خاموش لحظه های انس

 

شب و روز

 

اندیشه ی همیشه پاکت را

 

                                  با ترنم باران

 

می ستایند

 

 

 

 

تا بعد...

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:37 توسط حسین |

قوی تنها

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آرندکه این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

که قوی به صحرا بمیرد 

نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:48 توسط حسین |

منو ببخش...

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش

اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمارم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منو ببخش اگه تو رو میسپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

ببخش اگه خیلی کمم ولی زیادی عاشقت شدم

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:24 توسط حسین |

بیگانه

اگر روزی کسی از من بپرسد

که دیگر قصدت از این زندگی چیست؟

بدو گویم که چون می ترسم از مرگ

مرا راهی بغیر از زندگی نیست!

***

من آندم چشم بر دنیا گشودم

که بار زندگی بر دوش من بود

چو بی دلخواه خویشم آفریدند

مرا کی چاره ای جز زیستن بود

***

من اینجا مهمانی ناشناسم

که با نا آشنایانم سخن نیست

بهر کس روی کردم دیدم آوخ!

مرا از او خبر او را ز من نیست

***

حدیثم را کسی نشنید نشنید

درونم را کسی نشناخت نشناخت

بر این چنگی که نام زندگی داشت

سرودم را کسی ننواخت ننواخت

***

برونم کی خبر داد از درونم

که آن خاموش و این آتشفشان بود

نقابی داشتم بر چهره آرام

که در پشتش چه طوفانها نهان بود

***

همه گفتند عیب از دیده تست

جهان را بد چه می بینی که زیباست

ندانمراست است این گفته یا نه

ولی دانم که عیب از هستی ماست

***

چه سود از تابش این ماه و خورشید

که چشمان مرا تابندگی نیست

جهان را گر نشاط زندگی هست

مرا دیگر نشاط زندگی نیست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:56 توسط حسین |

به تو دل سپردم به خیالم ماندگاری...

چرا فراموشم کردی به کدامین گناه ناکرده مرا محکوم به جدایی کردی و در زندان خویشتن رها کردی . هر لحظه از دوریت تقدیر بر من تازیانه فراق میزند زندگیم را ابری تیره و تار فرا گرفته عزیزانم را از خود راندم به امید نگاهت ...

به امید نگاهت
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:2 توسط حسین |

 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن

دوروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودمو هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

بسوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 12:5 توسط حسین |

مگه میشه ...

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:22 توسط حسین |

پاییز...

 

 

کی گفته پاییز اونه که باد برگا رو میریزه

واسه دلی که عاشق تمام سال پاییزه

****

اگه من و تو دو برگ بودیم هنگام خزان

زودتر از تو میشکستم و می افتادم تا زمانی که تو می افتادی

در آغوشت گیرم

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 15:32 توسط حسین |

انتظار عشق

Www.Deltayesabz.com

ای عاشق در انتظار چه نشستی؟؟

در انتظار بادهای پائئزی،باران های بهاری، برگهای زرد ویا شکوفه های ارغوانی، در انتظار کدامی !!

انتظار بیهوده است، پنجره را باز کن ،جدار رو بشکن ،غبار رو بشوی ، وخاطره ها را به خاطره ها بسپار،

 تا پایان پایان ها مانده است.

این است زندگی ، این است رو زگار،،،،،،،،،،

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:34 توسط حسین |

آواز عشق..... سکوت

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 3:55 توسط حسین |

مهر از باران می گوید

باران از مهر...

با چهره مصیبت زده مثل یک تازه عروس زیبای  عزادار

و صورت گرفته آسمان 

و دستان خیس پینه بسته زمین

باورم کن

مثل همین باران نوازشگر

و همین حس مرغوب پاییزی

مرا تقسیم کن بین غروبهایت

بین برگهای نارنجی قشنگت

مثل همه چیز...

مرا آزاد کن

در آستانه یک صبح ابری سرد

و به خورشید بی رمق تقدیم کن مرا

و بعد از آن هر جا مرا دیدی بدانکه:

به آخر دنیا رسیده ای!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:43 توسط حسین |

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:45 توسط حسین |

درختان يک فرازي دارند و يک فرودي

اما من با تو نه خواهم خواست فرود داشته باشم زيرا که فرود براي من ديگر معني نخواهد داشت رندگي با تو بودن تنها فراز بايد باشد زيرا تو پل فراز من خواهي بود پل بدون عابر معني ندارد و عابر بدون پل و من نيز معني نخواهم داشت

اي معني زندگاني من با من باش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 21:21 توسط حسین |

ای کاش ،ای کاش برای یه روزم شده از غم دور بودم آخه خودمم نمیدونم

چرا ولی مثل اینکه خدا غم رو فقط واسه من درست کرده آخه انصافم خوب

چیریه اگه منو خودت آفریدی حالا چرا به حال خودم ولم میکنی ای خدا ولی

 من بازم میگم به هر کاری که خودت می کنی شکر شاید واقعا تحمل

 خوشی خیلی سخت تر از تحمل غم باشه حالا کسانی که خوشی رو

 دیدن برای من هم بگین که حداقل یه چیزایی از خوشی از دوستان عزیز

شنیده باشم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:6 توسط حسین |

چرا عاشق نباشم

 

 

چرا عاشق نباشم

 

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

 من که می دانم به دنیا اعتباری نیست ، نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست  نیست

من که می دانم اجل ناخوانده و بیدادگر

سرزده می آیدو راه فراری نیست نیست

پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم

نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 23:3 توسط حسین |

خودتون قضاوت کنین

 

 

محض اطلاع شکوفه جون
 

هر کسی یه جور علاقشو بیان می کنه اینم یه جورشه . راستی شما چه جور علاقتو بیان میکنی؟

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 20:58 توسط حسین |

شبي از پشت يک تنهايي غمناک و باراني ترا با لهجه ي گلهاي صورتي صدا کردم ...
 تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روئيد ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي: دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم .

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:21 توسط حسین |

زندگی به من آموخت ........................

 

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم

اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

تو نیز به من آموختی چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی چگونه فراموشت کنم

نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 1:56 توسط حسین |

فراموشم نکن

 

 

چطور میتونی فراموشم کنی

وقتی

من فراموشت نکردم

چطور میتونی بخندی

وقتی

من ازدوریت گریونم

کجارفت اون حرفهای قشنگت

که می گفتی

فراموشم نکن فراموشت نخواهم کرد

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:56 توسط حسین |

غصه نخور....

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 16:0 توسط حسین |

گرچه آب رفته باز آید به رود   ماهی بیچاره اما مرده است

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:40 توسط حسین |

از کسي که دوستش داري ساده دست نکش.

 شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي

و از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن .

چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:33 توسط حسین |

تقدیم به شما

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:28 توسط حسین |

از سرانجام تا هرگز

می دانم روزی خواهی آمد ، افسوس که از سفر تنها ، رفتن را آموختی .

می دانم روزی خواهی آمد ،ایستاده ام به انتظار آمدنت ، کنار کسانی که نشسته اند به انتظار نیامدنت.

می دانم روزی خواهی آمد ،صدای گامهایت را می شنوم در این هیاهو ، سکوت صدای قدمهای توست .

می دانم روزی خواهی آمد ،اما اینجا هیشه شب است .

می دانم سرانجام روزی خواهی آمد ،اما آن روز هرگز نخواهد آمد .

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:27 توسط حسین |