اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست؟
بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی بغیر از زندگی نیست!
***
من آندم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود
چو بی دلخواه خویشم آفریدند
مرا کی چاره ای جز زیستن بود
***
من اینجا مهمانی ناشناسم
که با نا آشنایانم سخن نیست
بهر کس روی کردم دیدم آوخ!
مرا از او خبر او را ز من نیست
***
حدیثم را کسی نشنید نشنید
درونم را کسی نشناخت نشناخت
بر این چنگی که نام زندگی داشت
سرودم را کسی ننواخت ننواخت
***
برونم کی خبر داد از درونم
که آن خاموش و این آتشفشان بود
نقابی داشتم بر چهره آرام
که در پشتش چه طوفانها نهان بود
***
همه گفتند عیب از دیده تست
جهان را بد چه می بینی که زیباست
ندانمراست است این گفته یا نه
ولی دانم که عیب از هستی ماست
***
چه سود از تابش این ماه و خورشید
که چشمان مرا تابندگی نیست
جهان را گر نشاط زندگی هست
مرا دیگر نشاط زندگی نیست